داستانهاي کوتاه

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

عادي رد: داستانهاي کوتاه

پست من طرف Admin في 23/4/2008, 1:50 am

avatar
Admin
مذیریت سایت
مذیریت سایت

تعداد پستها : 205
Registration date : 2008-02-27

خواندن مشخصات فردي http://neyshabur.7forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

عادي رد: داستانهاي کوتاه

پست من طرف pasheye bikar في 28/4/2008, 8:00 pm

دست شما درد نکنه شبا دیگه راحت می خوابم با داستانهای شما
avatar
pasheye bikar
عضو جدید
عضو جدید

تعداد پستها : 5
Registration date : 2008-04-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

عادي رد: داستانهاي کوتاه

پست من طرف Admin في 29/4/2008, 1:27 am

به نظر شما کدام داستان از همه قشنگتر بود scratch
avatar
Admin
مذیریت سایت
مذیریت سایت

تعداد پستها : 205
Registration date : 2008-02-27

خواندن مشخصات فردي http://neyshabur.7forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

عادي رد: داستانهاي کوتاه

پست من طرف Admin في 19/7/2011, 7:18 am

فراری معصوم



ساعت 11 شب بودو امامزاده خلوت شده بود. نور افکن ها مثل یک خورشید همه جا رو روشن کرده بودند ،چند روزی بود که هوا سرد شده بود وبادهای شدید می وزید،روبروی پاسگاه امامزاده برای کاشیکاری مناره ها داربست زده بودند وجلوی اون رو با کیسه های آبی رنگی رو تعبیه کرده بودند که وقتی باد میوزید مثل بادبان های کشتی هی پف میکرد وهی میخوابید انگار ساختمون امامزاده کشتی شده بود واین کیسه ها مثل بادبونش.

باد به قدری شدید میوزید که شیشه های پاسگاه رو می لرزوند منم مثل همیشه توی پاسگاه نشسته بودم ولم داده بودم روی صندلی . طبق معمول مسئول خادمین آقای خالدپور سر ساعت اومد ه بود دنبالم تا بریم در های امامزاده رو پلمپ کنیم .اما امشب مثل هر شب نبود رفتم بیرون ودیدم میگه یه دختر خانم جوان رو خادمین آوردن داخل دفتر که ظاهرا از خونه فرار کرده .

از پله های دفتر بالا رفتم ودر رو باز کردم،دختری حدودا 20تا 22 ساله با چادری سفید نشسته بود کنار پنجره رو صندلی تا نگاهش کردم سرش رو انداخت پایین وچادرش رو مرتب کرد . آقای خالد پور چند قدم به طرف من اومد وگفت جناب سروان همین دختره !

دلم به شور افتاد وبا خودم گفتم کار امشبمون در اومد حداقل دو سه ساعت الافیم.نمیدونم چرا دلم بهم میگفت دختره فراری نیست!

بهش گفتم خانم اینجا چه کار میکنی !با نگاهی معصومانه به من نگاهی انداخت وبا لهجه ای شبیه اصفهانی گفت امروز اومده بودم تهران کارهای مهد کودکی که قراره شهرستان بزنم انجام بدم!تهران فقط منزل عموم اینجاست که اونم نه گوشیش رو جواب میده ونه کسی منزلشون هست!

تو صداش لرزش خاصی وجود داشت ،لرزش وترسی که شاید نشونه ي این بود که واقعا انتظار این مسئله رو نداشته!ومن باز مطمئن تر شدم که این دختر فراری نیست .

ازش پرسیدم درس خوندی؟

گفت :بله.لیسانس زبان وادبیات فارسی دارم. اصفهان درس خوندم. وهمونجا ساکنم. صداش آروم تر شده بود، انگار کم کم داشت ترسش از ما میریخت!

گفتم آخه اومدی تهران نباید با عموت هماهنگ کنی که خونه کسی هست یا نه .با لحنی آرام وملایم گفت :هفته قبل باهاشون هماهنگ کردم ولی انگا برای نوه اش که در دلیجان ساکنن مشکلی پیش اومده ،رفته اونجا! گفتم حالا دیگه فامیلی ،دوستی کسی رو تو تهران نداری؟

گفت :نه ،فقط یه دوست صمیمی دارم که اونم گوشی همراهش خاموشه. آدرسشون رو هم دقیقا بلد نیستم،من بارها با مادرم اومدیم امامزاده صالح،گفتم حالا که هیچ جایی رو واسه موندن ندارم بیام اینجا یه گوشه ای تا صبح سر کنم ،که یه دفعه خادما اومدن سراغم وگفتن باید برم بیرون می خوان در های امامزاده رو ببندند من با خودم فکر کردم که امامزاده تا صبح بازه و میتونم اینجا بخوابم!

آقای خالد پور رو نگاه کردم دیدم سرخ شده و داره سرش رو تکون میده !

گفتم حالا می خوای چه کار کنی !گفت اگه اجازه بدید امشب رو همینجا بمونم .

نگاه دخترک اینقدر معصومانه بود که آدم نمی تونست راحت تصمیم بگیره . با خودم فکر کرم که اگر این دختر این وقت شب از اینجا بره تو این شهر درن دشت چی به سرش میاد همین طور توی فکر بودم وداشتم تو ذهنم تصور می کر دم چه اتفاقاتی می تونه برای یک دختر تنها بیفته که دیدم آقای خالد پور تلفن دختر رو گرفته وبامنزلشون حرف میزنه ،پشت تلفن مادر دختر بود وخبر از این نداشت که عمو به سفر رفته ودخترش تنها تو خیابون های تهران اسیر شده،مادر وقتی شنید چه اتفاقی برای دختر ک افتاده دیگه به درستی نمی تونست حرف بزنه وصدای مضطرب ونگران مادر نشون میداد که خیلی دلواپس دختر جوونشه .

آقای خالد پور بعد از اینکه با مادر دختر صحبت کرد ،مطمئن شدیم که دختر فراری نیست واونچه که به ما گفته عین واقعیته .

دلم برای دخترک سوخت وبا خودم فکر کردم که اگه خواهر خودم تو همچین موقعیتی باشه چه حسی دارم،پس به آقای خالد پور اشاره کردم وگفتم برو بیرون از دفتر تا صحبتی با هاش داشته با شم ،درب رو باز کردم ورفتیم بیرون یه جا بغل پاسگاه ایستادیم وزل زدم به چشمهای خالد پور . انگار میدونست چی می خوام بگم پس همون اول گفت ببین جناب سروان این دختر نمیتونه اینجا بمونه. واسه ما مسئولیت داره ،حالا اومدیم وموافقت کردیم تو اتاق خادمهای خانم بمونه ،اگر اتفاقی واسش بیفته کی می خواد جواب گو باشه.نه اصلا نمی تونه اینجا بمونه.گفتم :فکر کن دختر خودته فکر کن ناموسه خودته ولش میکردی توی خیابون؟

آقای خالد پور با عصبانیت واون تعصب کردی اش گفت چی میگی من دخترمو هیچ وقت تنها نمی فرستم تو شهر غریب، اونم تهران، که شهر هزار رنگه و هر لحظه ممکنه واسه دختر مردم یه اتفاقی بیفته ،خلاصه بگم اینجا موندنش نه به صلاح منه ونه به صلاح شما ،اینو گفت وسریع در پاسگاه رو باز کرد ورفت داخل.

مونده بودم چه کار کنم .نه میشد دختررو فرستاد کلانتری وبراش پرونده سازی کرد ونه اینکه تو امامزاده بمونه .ناگهان فکری به سرم زد،گفتم آقای خالد پور بیا زنگ بزنیم 137 قسمت آسیب های ا جتماعی شهرداری، شاید امشب یه جایی رو برای خواب داشته باشند. خالد پور هم موافقت کرد وزنگ زدیم آسیبهای اجتماعی.آقای خالد پور با مسئولش صحبت کرد و موافقت اونها رو هم پس از کلی التماس برای انتقالش گرفت. پس به دخترک گفتیم برو دم در الان ماشین میاد دنبالت وشما رو میبره که امشب یه جای گرم بخوابی .رسیدیم دم در امامزاده .زائران حرم کاملا تخلیه شده بودند ونگهبان محله جمشید درهای امام زاده رو قفل زده بود . گفتم :جمشید دربها رو بستی ؟ به نشانه مثبت بو دن شستش رو بالا آورد. به ختر گفتم میتونه تا اومدن ماشین داخل گیتهای ورودی حرم بنشینه .

دخترک مظلومانه وبدون اینکه چیزی بگه رفت ونشست روی صندلی ،جمشید پرسید :چی شده جناب سروان ؟

منم کل قضیه رو براش تعریف کردم . من دیگه کارم تموم شده بود وخسته شده بودم به آقای خالد پور گفتم من می روم بخوابم اگر ماشین 137 اومد راهیش کنید ببرنش.او هم گفت خسته نباشی جناب سروان برو بخواب!من هستم.من هم با همه خداحافظی کردم و رفتم طبقه بالای امامزاده که بخوابم.

دو هفته از این قضیه گذشت... داخل پاسگاه نشسته بودم که آقای خالدپور با چهره ای ناراحت ونگران وارد پاسگاه شد وگفت :جناب سروان روزنامه رو خوندی ؟گفتم: نه" مگه چطور؟ چی نوشته که اینقدر نگرانی؟

گفت ببین این همون دختره است که اون شب تو امامزاده بود می خواستی نگهش داری . گفتم مگه چطور ؟

گفت خوب بخون دیگه .

بالای عکس دختر تیتر زده بود . نگهبان محله به دختر معصوم شهرستانی تجاوز کرد ! بعد از اینکه متن روزنامه رو خوندم فهمیدم اون شب ماشین 137 دیر میاد و آقای خالد پور دخترک رو دست نگهبان محله میسپاره ،نگهبان هم به دختر میگه که اگر امشب می خواد ، می تونه منزل اونها تا صبح پیش مادرش بمونه ،دخترک هم راضی میشه و ماشین که میاد ردش می کنن بره. دختر بعد از اینکه به خونه جمشید میره می بینه نه خبر از مادر هست و نه خبر از خواب ، جمشید دخترک رو مورد آزار و اذیت قرار میده و تمام دست وپای دخترک رو با سیگار می سوزونه و از کل ماجرا فیلم تهیه میکنه ودختر رو تهدید میکنه که اگر به کسی از این موضوع چیزی بگه فیلم گرفته شده رو پخش می کنه !

هنگامی که داشتم متن رو زنامه رو می خوندم اینقدر از دست خودم عصبانی شدم که می خواستم خودم رو بکشم ،روزنامه رو به یک طرف پرت کردم و با عصبانیت از پاسگاه خارج شدم.

avatar
Admin
مذیریت سایت
مذیریت سایت

تعداد پستها : 205
Registration date : 2008-02-27

خواندن مشخصات فردي http://neyshabur.7forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

عادي رد: داستانهاي کوتاه

پست من طرف Admin في 19/7/2011, 7:20 am

جعبه شیرینی



روز سه شنبه بود وهفت روز از رفتن مامور قبلی امامزاده می گذشت هوا سر شده بود وداشت تاریک میشد مامور قبلی ابراهیم من رو جایگزین خودش در امامزاده کرده بود .

توپاسگاه نشسته بودم و از بیکاری حوصلم سر رفته بود،نمیدونستم چه کار کنم که از این حال در بیام،کم کم داشتم کسل میشدم، یه دفعه به فکرم رسید بهتره برای تنوع هم که شده برم بیرون از پاسگاه وداخل محوطه اما مزاده گشتی بزنم، پس کلا ه وبیسیمم رو برداشتم ،در پاسگاه رو قلفل زدم و رفتم داخل محوطه امامزاده جلوی درب شرقی امامزاده ،مسئول خادمین جلومو گرفت وشروع کرد به احوالپرسی چند لحظه که گذشت جوانکی لاغر اندام حدوداً بیست و یکی دو ساله که موهاشو مدلی خاص درست کرده بود داخل امامزاده شد .بهش نمی اومد اهل اینطور جاها ،ودعا ونماز باشه ،تو دستش یه جعبه شیرینی بود که درش رو با یک نخ بسته بود .

بعد از اینکه جعبه رو دیدم دوزایم افتاد و فهمیدم اومده نذری پخش کنه ،آخه تو این امامزاده نذری یا شیرینی میدن یا نمک یا خرما . خلاصه مردم از پیر و بچه نگاهشون دوخته شده بود به دست های جوون ومنتظر بودن درب جعبه باز بشه وشروع کنه به پخش شیرینی ها .

مرد جوون هم معطلش نکرد فلفور درب جعبه رو باز کرد.مردم هم که دیدن درب جعبه باز شده پریدن جلوی جوون ودستاشون رو همه دراز کردن به طرف جعبه ،بیچاره جوون که معلوم بود تا حالا از این کارا نکرده وتجربه این کار رو نداره ،جا خورد ه بود.

مثل یک مترسک که وقت حمله کلاغها هیچ کاری از دستش بر میاد خشکش زده بود وفقط به دستهای مردم که شیرینی ها رو مشت میکردن نگاه میکرد.

ناگهان صورتش سرخ شد و از این حرکت مردم خونش به جوش امد.هی میگفت:بابا آروم !مردم آروم باشید به همه میرسه !

دورش اینقدر شلوغ شده بود که دیگه جوون نمی توانست یک قدم برداره انگار مردم فتیله صبرش رو آتیش زده بودند و به حد انفجار رسیده بود . اینقدر عصبی شده بود که چشماش می خواست از حدقه بیرون بیاد .ناگهان با صدای بلند فریاد زد .خیلی بی شعورید مردم !آخه کثافتا آروم باشید به همه میرسه !ولی کی گوشش بدهکار این حرفها بود .اونقدر مردم جعبه رو این طرف و آن طرف کشیدن که جعبه پاره شد .شیرینیها روی زمین ریخت پسر جوان دیگه جوش آورده بود که ناگهان تکه های باقی مانده رو روی زمین پرت کرد .گفت :بیاید بخورید اینم نتیجه نذری دادن به ملت .دیگه غلط کنم بیام اینجا و شیرینی پخش کنم والا دیگه نمی خوام ثواب کنم . مشکل از منه که فکر کردم مردم فرهنگشون بالاست .

اما این حرفها فایده نداشت مردم اینقدر سرگرم خوردن شیرینی بودند که هیچ کس واسه این حرفها تره هم خورد نمیکرد .

پسر به راه افتاد و رفت جلوی درب ورودی مقابل خانم سالخورده ای که زل زده بود به مردم که چطور ریختن سر پسر جوون و شیرینیها رو کمتر از چند ثانیه تهشو بالا آوردن.

جوون با عصبانیت وداد و فریاد به پیر زن گفت :مادر میبینی،همینه که میگم نمی خوام بیام امامزاده ، اصلا منو چه به امامزاده ،چه به نذری دادن ،هی اصرار میکنی میگی بیا بریم امامزاده نذری بده ان شالله مشکلت حل میشه . اینطوری مشکلم حل میشه ؟ اصلا من به این چیزا عقیده ندارم، و از این به بعد هم نخواهم داشت .

مادر که با حرفهای پسر اشکش سرازیر شده بود در حالی که زیر لب زمزمه میکرد یا امامزاده پسرم رو ببخش!با حالتی که شرمندگی از سر وروش میریخت برگشت و با پسر رفت بیرون وپسرش رو در کنارش گرفت و چیز هایی رو در گوش پسر زمزمه میکرد .

مردم که از رفتار خودشون شرمنده شده بودن بعد از داد وفریاد های پسر با نگاهشون جوون بیچاره رو تا در امامزاده همراهی میکردن ،بعضی هم سرشون رو به نشانه تاسف تکان می دادند و بعضی بیتفاوت از کنار جعبه تکه تکه شده شیرینی رد میشدند .

من هم که از دیدن این صحنه واقعا متاثر شده بودم قلبم از این قضیه مثل همون جعبه شیرینی تکه تکه شده بود لاشه جعبه رو از روی زمین جمع کردم وریختم توی سطل زباله وانگار نه انگار که اتفاقی افتاده.

avatar
Admin
مذیریت سایت
مذیریت سایت

تعداد پستها : 205
Registration date : 2008-02-27

خواندن مشخصات فردي http://neyshabur.7forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

عادي رد: داستانهاي کوتاه

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد